یک عاشقانه آرام

دلم گرفته

کاش تو بودی و به پیشوازم می آمدی...

چند وقتیست که دل شوره عجیبی دارم

لعنت به این ساعت

که تمرکز را از من گرفته

کاش هیچ ساعتی نبود

متنفرم از کاش ها

خیلی خسته ام

اما بدون نوازش دستانش که نمیشود

یکی باید باشد

کاش امروز به پیشوازم می آمدی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:48 توسط محمدصادق| |

خدایا چه زیبا فریب میدهی مارا

هزاران درد و غصه و فکرو خیال  امروز را به یک

قرار ملاقات

یا با قدم زدن در فلان جا با فلان کس

یا دیدن فوتبال مورد علاقه در آخر شب

ویا حتی دیدن بچه ای در خواب

و...

اینگونه روزها را به شب وشب ها را به صبح رسانیدیم

وتنها دلیلش امید بود و بس

خدایا همین امیدها را هرچند واهی از ما مگیر.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:40 توسط محمدصادق| |

دلم عجیب هوای کودکی از دست رفته را کرده

میترسم به کودکیم برگردم و هوای الان را بکنم

ترجیح میدهم همینجا کنار تو بنشینم و چایی سردم را بخورم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:24 توسط محمدصادق| |

باید رفت برای مدت زمانی...

نه کم نه زیاد...

میدانم که دلم شدید میگیرد

میدانم که بغض راه گویم را میبندد

میدانم دستانم تاب تحمل وزن خودش را هم ندارد

میدانم کم می آورم...اما...

اما باید ایستاد و لبخند زد

و مدام یاداوری کنی که تو آمده ای

تا سختی ها را بردوش بکشی...

پس خم مشو که خم شدنت یعنی

شکستنت وشکستن تو یعنی زیر پا گزاشتن هدفت

به سختی ها فکر نکن

تنها لبخند بزن

مگزار دیگران سختی کشیدن هایت

و فریادهای دلت که آشوبی برپاست را بشنوند

آنها درمان نمیکنند

پس بخند و قهقه سر ده

حتی اگر چشمانت ساز مخالف زد و

چشمه هایش جوشید

بگویند

از شدت خنده هایش بود

نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:12 توسط محمدصادق| |

۲۳ سال گذشت.....

نفهمیدم چی شد و گذشت...

خدایا نمیگویم چرا مرا آوردی

میگویم حالا که مرا آوردی خودت هم

دست گیرم باش....

من نفهمیدم که چگونه آمدم

و چگونه به این جا رسیده ام

روزها را یکی بدتر از دیگری طی کردم

و گفتم فردا هست...

وحالا که خوب فکر میکنم و فکر میکنم

میبینم ۲۳ سال گذشت...

فرداها یک روز تمام میشود و من میمانم و دیروزهایم

خدایا ۲۳ سال پیش مرا خلق کردی

آفریدی و فرشتگانت را به خط کردی برای سجده بر من

خدایا حال که به من مینگری لیاقت سجده داشتم؟؟

فرشتگانت هم با دیدن من به تو گله میکنند که سجده بر که کردیم؟؟؟

خدایا پاکم گردان همانگونه که آفریدیم

ارزویم در روز تولدم همین است

خدایا هوای منو داشته باش مثل همیشه.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:28 توسط محمدصادق| |

دلم پر است از همه کس

درونم اتش فشانی از نعره هاست اما

لب هایم یکدیگر را در آغوش گرفته اند بی تفاوت

نفس کم است هرچقدر هم که عمیق باشد

نفس کم است کاری کن...

لحظه ای زمینم بگزارید شاید هنوز کسی باشد

که بخواهد ببیند تن یخ کرده ام را

اگر آمدی بدان

که نفس کم است کاری کن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:21 توسط محمدصادق| |

بگزار چند لحظه در خودم باشم

من گاهی سکوت را دوست دارم

سکوت مرا به قله یک کوه میبرد

انعکاس سکوت زیباست

خالی ولی پر است از مرور خاطره ها

در سکوت میتوان کامل شد

نقص ها را دید مُحرم شد

در سکوت میتوان خدا را دید

بغض ها را شکست و دریا شد

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:0 توسط محمدصادق| |

دلم که میگیرد هوای آغوشت را میکنم

عجیب است٬میدانی آخر

دل تنگی هایم چند برابر وسعت آغوش توست

اما همان چند وجب از آغوشت کفایت میکند مرا

شاید این همان معجزه عشق است...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:34 توسط محمدصادق| |

خوب که مینویسم دست اخر پاک میکنم

نگاه میکنم به خودم میگم این چرت و پرتا چیه نوشتی

اونوقته که انگشتمو میزارم  رو بک اسپیسو میرم تا اخر

من فقط فکر میکردم که عاشقم اما نبودم

من عشق نمیفهمیدم تظاهر به فهمیدنش کردم

تو فریب عشق مرا و من فریب عشق نداشته ام را

ببخش مرا......................................................

اما دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:16 توسط محمدصادق| |

اخ که چقدر بدم میاد از این هوای سرد

دلم میخواد یه دَله کهنه پیدا کنم یه مشت چوب و تخته

جمع کنمو یه اتیش حسابی براه کنم و یه ۴-۵تا اجر یا یه سنگیم

پیدا کنم و بزارم بشینم.اون وقت میدونی چی حال میده؟؟

نه صبر کن هنوز یه کم سرده ٬ یه ملافه ای چیزیم باشه بندازم رو شونم

بعد یه چاییم دستم بگیرم دیگه تکمیل تکمیله...

حالا تو هستی و شعله هایی که گاهی به طرفت حمله ور میشن

یه گرمای تند و بعد یه سوز از سردی هوا بهت میخوره و قدر اتیشتو بیشتر میدونی

بعد کمکم تو اون حس و حال تو اون هوا ناخوداگاه فکرت میره به گذشته ها...

چرا؟؟؟چرا گذشته چرا نمیریم به اینده؟؟راسش من میخوام اولین کسی باشم

که تو اون حس و حال برم به آیندم برم به جاهای قشنگی که خودم میسازم

نه اون جاهایی که چیزی ندارم یا اگر هم باشه اخرش باید بگم ای داد بیداد یا

خیلیم که خوب باشه بگم یادش بخیر...

در هر حالت و هر شکلیش دلم میگیره اون فضا میشه یه جهنم کوچیک

که میخوام زودی ازش رها بشم یا همون خلاص بشم خودمون.

صبح که شد اومدم دیدم از دیشب قشنگ و با حس و حال یه دله پر از خاکستر

مونده٬ چیکار میشه کرد وقتی گذشته هم ول کنت نیس و جلو رات ظاهر میشه؟؟!

واقعا چه میشه کرد؟؟!!...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:6 توسط محمدصادق| |


Design By : Night Skin