X
تبلیغات
یک عاشقانه آرام


یک عاشقانه آرام

خوب که مینویسم دست اخر پاک میکنم

نگاه میکنم به خودم میگم این چرت و پدتا چیه نوشتی

اونوقته که انگشتمو میزارم  رو بک اسپیسو میرم تا اخر

من فقط فکر میکردم که عاشقم اما نبودم

من عشق نمیفهمیدم تظاهر به فهمیدنش کردم

تو فریب عشق مرا و من فریب عشق نداشته ام را

ببخش مرا......................................................

اما دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:16 توسط محمدصادق| |

اخ که چقدر بدم میاد از این هوای سرد

دلم میخواد یه دَله کهنه پیدا کنم یه مشت چوب و تخته

جمع کنمو یه اتیش حسابی براه کنم و یه ۴-۵تا اجر یا یه سنگیم

پیدا کنم و بزارم بشینم.اون وقت میدونی چی حال میده؟؟

نه صبر کن هنوز یه کم سرده ٬ یه ملافه ای چیزیم باشه بندازم رو شونم

بعد یه چاییم دستم بگیرم دیگه تکمیل تکمیله...

حالا تو هستی و شعله هایی که گاهی به طرفت حمله ور میشن

یه گرمای تند و بعد یه سوز از سردی هوا بهت میخوره و قدر اتیشتو بیشتر میدونی

بعد کمکم تو اون حس و حال تو اون هوا ناخوداگاه فکرت میره به گذشته ها...

چرا؟؟؟چرا گذشته چرا نمیریم به اینده؟؟راسش من میخوام اولین کسی باشم

که تو اون حس و حال برم به آیندم برم به جاهای قشنگی که خودم میسازم

نه اون جاهایی که چیزی ندارم یا اگر هم باشه اخرش باید بگم ای داد بیداد یا

خیلیم که خوب باشه بگم یادش بخیر...

در هر حالت و هر شکلیش دلم میگیره اون فضا میشه یه جهنم کوچیک

که میخوام زودی ازش رها بشم یا همون خلاص بشم خودمون.

صبح که شد اومدم دیدم از دیشب قشنگ و با حس و حال یه دله پر از خاکستر

مونده٬ چیکار میشه کرد وقتی گذشته هم ول کنت نیس و جلو رات ظاهر میشه؟؟!

واقعا چه میشه کرد؟؟!!...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 22:6 توسط محمدصادق| |

سلام مینای شبهای من
امشب که ساعت حدودای 2هست تو یه شبی که خوابم نمیبرد
تو یه شبی که هق هق صدات تو گوشم بود٬اومدم برات بنویسم،

بنویسم که یکی بود یکی نبود غیر از من و تو...نه ولش کن

داستان دوست ندارم امشب میخوام خودمو بدم دست دلم دست یه تیکه سنگ

هرچی که گفت من بنویسم.تو خوب و ساده ای مینای من حرف دلم بود مینای من

فک میکنم دلت ازم گرفته و همسفر خوبی نبودم من برات

می دونی سخت با خودم کنار بیام اخه...اخه...

 اخه میگی غم دوریت رو چیکار کنم؟غم قدر نشناسیم روچیکار کنم؟

سنگینی غم قطره قطره های اشکت رو....؟غم عشق از دست رفته ات رو...

من اگر بی تو باشم وتو با دگری بگو با غم...وااای

دلم به حال کویر میسوخت...حالا دلم به حال خودم میسوزه که چون تو دریایی دارم و...

اما من اگه دلم کویر لوت هم باشه برای تو همچون شن های پاک و لطیفی هستم که

انچنان گرم و نرم که انگار پیش فرشته ها روی ابرها خوابیدی

من باعشق بیگانه نیسم چون گه گاهی حس میکنم که قلبم اتبش گرفته

من با تو میخواهم به ملکوت برسم

چرا امشب خوابم نمیبره؟خستم از خودم از نامهربونیام...

امشب خیلی اه کشیدم کاش میشد هر اهی که میکشید رو معناکرد

اه من از ته دل مینا اهی که پر از سرزنش منه که توی گل چرابامن خار؟

من از اونی که میگه تا بینهایت دوستت داره بیشتر دوستت دارم

از اونی که میگه بیشتر از من....

من امشب فهمیدم معنا غیرت چیه...

خدایا التماست میکنم این غیرت امشب و ازم نگیر

مینای من غروب غم انگیز عشق مال من اما طلوعش رو میدم به تو.

صادق ریشه اش مینا.

نمیدونم چرا خوابم نمیبره...........

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 2:18 توسط محمدصادق| |

چه بنویسم؟؟

وقتی دستانم از گرما خالیست و افکارم منجمد شده

چه میتوان گفت وقتی خدا هم سکوت کرده

به عاقبت کار می اندیشم.....میترسم.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 17:40 توسط محمدصادق| |

تِک تِک ثانیه ها فضا را پر کرده

ساعت ها چه زود برای تو که میایی میگزرند

و چه دیر برای چشمانی که تو را انتظار میکشند

و خدا که چه زیبا نظاره میکند تو را

تو ای که آمدنت شیرینی بود برای تلخی نبودنت

تو آمدی منی که در خود گمشده ام را پیدا کنی

تو بودنت زیباست٬تو بودنت دلیل دارد

ای دلیل بودنم

ای تمام شعر من

ای سپیدی سحر

ای طلوع بی غروب من

ای شروع زندگی من

ای غرور من امید من

تولد بهار من مینای من

تولدت مبارک

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط محمدصادق| |

تو صدایم را بشنو

اینجا کسی صدای غریبه ای تنها را نمیشنود

اینجا همه به دنبال قانون های خود میگردند

من قانون نمیدانم

من تنها این را میدانم که تو تنهایی و من تنهاتر

تو عاشقی و من عاشقتر

تو در لابلای زمان گم شده ای و من در خویشتن

پس بمان تا بمانم

من تحمل به دنبالت دویدن را ندارم

من از قانون بیزارم ٬از باید ها و نباید ها بیزارم

من از دیر بخشیدن ها بیزارم

عاشق خوبی میبند و بس

عاشق بدی نمیبیند که ببخشد

عاشق باش ودستانم را بگیر

راه ٬راه سختیست و

من بدون تو یعنی هیچ.

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:47 توسط محمدصادق| |

آرامم آرامتر از گذشته

تاوان طوفان های گذشته ام را از بهار میگیرم

آرام ٬بهار

طوفان ٬گذشته

چه راحت کلمه ها باهم اُنس میگیرند!

یک لحظه سکوت به احترام قلبی که

آرام طوفان بهاری را سپری کرد و گذشته را...

دیدی چه زیبا آرامش بهار را ٬ طوفان به هم زد؟

نه نفهمیدی!!

چون هنوز درگیر گذشته ای با آن سه نقطه هایش.

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:2 توسط محمدصادق| |

تو از کدام قبیله ای؟؟

                    از کدام دیار و سرزمین می آیی؟؟

 تو از کدامین نسلی که از عشق میگویی؟؟

                             تو جنس دلت از مانیست!! سرشته‌ کدام گِلی؟؟

تو احساست را از کدام گُل و رودی گرفته ای؟؟

                   ببینم تو از زمینیانی؟؟!!!

نه٬نیستی!از کجا آمده ای؟

                               ای کاش هرگز زمین را حس نمیکردی

آسمان را نمیدانم٬اما اینجا برای تو کوچک است!

وسعت عشقت٬احساست٬مهربانیت٬نه در زمین نمیگنجد

عشقت را در ازای چه چیز به پای خیانت ها و دروغ های زمینیان میریزی؟

وسعت عشقت ٬به وسعت دورنگی های این دیار است

                                       نکند تو به فکر مقابله و ایستادنی؟؟

میدانی سنگ را به گل زدن نتیجه اش چیست؟؟

                     یک تکه سنگ کوچک باغی از گل را تباه میکند و

 حتی بوی گل هم به خود نمیگیرد.

                             عشق و احساست را هدر مده!

دل نازکت تاب سنگینی هوای زمین را دارد؟؟؟

                  میترسم دلت با بوییدن گلهای زمینی هم ترک بردارد!

یا با دیدن عشق های زمینی بگرید.

   زمینی زیبایی ندارد پاکی نیمیداند؟!دورنگی آیینشان است

نگران احساست٬احساسی که از آب زلال تر

                      از آسمان شب های کویر صاف تر است هستم!

اینجا برای زندگی کردن دنبال تار و پود نگرد؟!

به دنبال قلابی بگرد که که برای ماندن در پوست و گوشت

دیگران فرو کنی٬

تو که قلابت٬ گل است و احساس و زیبایی٬اینجا نمان

                      زمین جای فرشته ای چون تو نیست.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:24 توسط محمدصادق| |

سلام ای گذشته  

                     ای هجوم تیرگی شب

سلام ای غم غریب من

                     ای دل گرفته و صبور من

سلام بر تو ای قلم

                     حیات بخش کاغذ سفید غم

سلام...

سلام بر تو ای دلیل هرچه بر دلم گذشت...

              

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:36 توسط محمدصادق| |


Design By : Night Skin