یک عاشقانه آرام

باید رفت برای مدت زمانی...

نه کم نه زیاد...

میدانم که دلم شدید میگیرد

میدانم که بغض راه گویم را میبندد

میدانم دستانم تاب تحمل وزن خودش را هم ندارد

میدانم کم می آورم...اما...

اما باید ایستاد و لبخند زد

و مدام یاداوری کنی که تو آمده ای

تا سختی ها را بردوش بکشی...

پس خم مشو که خم شدنت یعنی

شکستنت وشکستن تو یعنی زیر پا گزاشتن هدفت

به سختی ها فکر نکن

تنها لبخند بزن

مگزار دیگران سختی کشیدن هایت

و فریادهای دلت که آشوبی برپاست را بشنوند

آنها درمان نمیکنند

پس بخند و قهقه سر ده

حتی اگر چشمانت ساز مخالف زد و

چشمه هایش جوشید

بگویند

از شدت خنده هایش بود

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1392ساعت 14:12 توسط محمدصادق| |

۲۳ سال گذشت.....

نفهمیدم چی شد و گذشت...

خدایا نمیگویم چرا مرا آوردی

میگویم حالا که مرا آوردی خودت هم

دست گیرم باش....

من نفهمیدم که چگونه آمدم

و چگونه به این جا رسیده ام

روزها را یکی بدتر از دیگری طی کردم

و گفتم فردا هست...

وحالا که خوب فکر میکنم و فکر میکنم

میبینم ۲۳ سال گذشت...

فرداها یک روز تمام میشود و من میمانم و دیروزهایم

خدایا ۲۳ سال پیش مرا خلق کردی

آفریدی و فرشتگانت را به خط کردی برای سجده بر من

خدایا حال که به من مینگری لیاقت سجده داشتم؟؟

فرشتگانت هم با دیدن من به تو گله میکنند که سجده بر که کردیم؟؟؟

خدایا پاکم گردان همانگونه که آفریدیم

ارزویم در روز تولدم همین است

خدایا هوای منو داشته باش مثل همیشه.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 11:28 توسط محمدصادق| |

دلم پر است از همه کس

درونم اتش فشانی از نعره هاست اما

لب هایم یکدیگر را در آغوش گرفته اند بی تفاوت

نفس کم است هرچقدر هم که عمیق باشد

نفس کم است کاری کن...

لحظه ای زمینم بگزارید شاید هنوز کسی باشد

که بخواهد ببیند تن یخ کرده ام را

اگر آمدی بدان

که نفس کم است کاری کن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 10:21 توسط محمدصادق| |

بگزار چند لحظه در خودم باشم

من گاهی سکوت را دوست دارم

سکوت مرا به قله یک کوه میبرد

انعکاس سکوت زیباست

خالی ولی پر است از مرور خاطره ها

در سکوت میتوان کامل شد

نقص ها را دید مُحرم شد

در سکوت میتوان خدا را دید

بغض ها را شکست و دریا شد

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 10:0 توسط محمدصادق| |

دلم که میگیرد هوای آغوشت را میکنم

عجیب است٬میدانی آخر

دل تنگی هایم چند برابر وسعت آغوش توست

اما همان چند وجب از آغوشت کفایت میکند مرا

شاید این همان معجزه عشق است...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1392ساعت 9:34 توسط محمدصادق| |

خوب که مینویسم دست اخر پاک میکنم

نگاه میکنم به خودم میگم این چرت و پرتا چیه نوشتی

اونوقته که انگشتمو میزارم  رو بک اسپیسو میرم تا اخر

من فقط فکر میکردم که عاشقم اما نبودم

من عشق نمیفهمیدم تظاهر به فهمیدنش کردم

تو فریب عشق مرا و من فریب عشق نداشته ام را

ببخش مرا......................................................

اما دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:16 توسط محمدصادق| |

اخ که چقدر بدم میاد از این هوای سرد

دلم میخواد یه دَله کهنه پیدا کنم یه مشت چوب و تخته

جمع کنمو یه اتیش حسابی براه کنم و یه ۴-۵تا اجر یا یه سنگیم

پیدا کنم و بزارم بشینم.اون وقت میدونی چی حال میده؟؟

نه صبر کن هنوز یه کم سرده ٬ یه ملافه ای چیزیم باشه بندازم رو شونم

بعد یه چاییم دستم بگیرم دیگه تکمیل تکمیله...

حالا تو هستی و شعله هایی که گاهی به طرفت حمله ور میشن

یه گرمای تند و بعد یه سوز از سردی هوا بهت میخوره و قدر اتیشتو بیشتر میدونی

بعد کمکم تو اون حس و حال تو اون هوا ناخوداگاه فکرت میره به گذشته ها...

چرا؟؟؟چرا گذشته چرا نمیریم به اینده؟؟راسش من میخوام اولین کسی باشم

که تو اون حس و حال برم به آیندم برم به جاهای قشنگی که خودم میسازم

نه اون جاهایی که چیزی ندارم یا اگر هم باشه اخرش باید بگم ای داد بیداد یا

خیلیم که خوب باشه بگم یادش بخیر...

در هر حالت و هر شکلیش دلم میگیره اون فضا میشه یه جهنم کوچیک

که میخوام زودی ازش رها بشم یا همون خلاص بشم خودمون.

صبح که شد اومدم دیدم از دیشب قشنگ و با حس و حال یه دله پر از خاکستر

مونده٬ چیکار میشه کرد وقتی گذشته هم ول کنت نیس و جلو رات ظاهر میشه؟؟!

واقعا چه میشه کرد؟؟!!...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 22:6 توسط محمدصادق| |

سلام مینای شبهای من
امشب که ساعت حدودای 2هست تو یه شبی که خوابم نمیبرد
تو یه شبی که هق هق صدات تو گوشم بود٬اومدم برات بنویسم،

بنویسم که یکی بود یکی نبود غیر از من و تو...نه ولش کن

داستان دوست ندارم امشب میخوام خودمو بدم دست دلم دست یه تیکه سنگ

هرچی که گفت من بنویسم.تو خوب و ساده ای مینای من حرف دلم بود مینای من

فک میکنم دلت ازم گرفته و همسفر خوبی نبودم من برات

می دونی سخت با خودم کنار بیام اخه...اخه...

 اخه میگی غم دوریت رو چیکار کنم؟غم قدر نشناسیم روچیکار کنم؟

سنگینی غم قطره قطره های اشکت رو....؟غم عشق از دست رفته ات رو...

من اگر بی تو باشم وتو با دگری بگو با غم...وااای

دلم به حال کویر میسوخت...حالا دلم به حال خودم میسوزه که چون تو دریایی دارم و...

اما من اگه دلم کویر لوت هم باشه برای تو همچون شن های پاک و لطیفی هستم که

انچنان گرم و نرم که انگار پیش فرشته ها روی ابرها خوابیدی

من باعشق بیگانه نیسم چون گه گاهی حس میکنم که قلبم اتبش گرفته

من با تو میخواهم به ملکوت برسم

چرا امشب خوابم نمیبره؟خستم از خودم از نامهربونیام...

امشب خیلی اه کشیدم کاش میشد هر اهی که میکشید رو معناکرد

اه من از ته دل مینا اهی که پر از سرزنش منه که توی گل چرابامن خار؟

من از اونی که میگه تا بینهایت دوستت داره بیشتر دوستت دارم

از اونی که میگه بیشتر از من....

من امشب فهمیدم معنا غیرت چیه...

خدایا التماست میکنم این غیرت امشب و ازم نگیر

مینای من غروب غم انگیز عشق مال من اما طلوعش رو میدم به تو.

صادق ریشه اش مینا.

نمیدونم چرا خوابم نمیبره...........

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 2:18 توسط محمدصادق| |

چه بنویسم؟؟

وقتی دستانم از گرما خالیست و افکارم منجمد شده

چه میتوان گفت وقتی خدا هم سکوت کرده

به عاقبت کار می اندیشم.....میترسم.....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 17:40 توسط محمدصادق| |

تِک تِک ثانیه ها فضا را پر کرده

ساعت ها چه زود برای تو که میایی میگزرند

و چه دیر برای چشمانی که تو را انتظار میکشند

و خدا که چه زیبا نظاره میکند تو را

تو ای که آمدنت شیرینی بود برای تلخی نبودنت

تو آمدی منی که در خود گمشده ام را پیدا کنی

تو بودنت زیباست٬تو بودنت دلیل دارد

ای دلیل بودنم

ای تمام شعر من

ای سپیدی سحر

ای طلوع بی غروب من

ای شروع زندگی من

ای غرور من امید من

تولد بهار من مینای من

تولدت مبارک

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:42 توسط محمدصادق| |


Design By : Night Skin